تبليغاتX
فریاد در سکوت - شروع

فریاد در سکوت

شروع

 

بسم الله الرحمن الرحیم
چهل روز گذشته ...
چهل روز ...
به عدد شاید آنچنان طولانی به نظر نمی آید ...
اما فقط تو می دانی در این چهل روز چه برمن رفته ...
فقط تو ...
فقط تو می دیدی خون دل خوردنم  را در هنگامه ورود به شام
فقط تو می دانستی حالم را از دیدن کوفه ...کوفه ی جفا پیشه گان
تنها تو بودی که زجرم را حس می کردی در آن مجالس شوم ...
و تو با سر، همراه من بودی در این سفر ...
اما حالا که پس از چهل روز ...به این دشت بلا بازگشته ام و همراه تو مرور می کنم این ایام را
بیشتر سنگینی شهادتت ...تشنگی ها و فریاد های کودکان ترسان و درد تازیانه ها و
غم جانکاه سجاد ع را در طول این مدت حس می کنم .
حسینم ! دلم دیگر تاب ندارد ...می بینی کاروانم را ؟!؟
هنوز ناله های کودکان در زیر تازیانه ها و کمک خواهی شان از عمو ...در گوشم  هست
غم شهادت تو ..اگر همراه شود با دیدن جسارت به آل الله ...و اسارت خاندان فاطمه
جسم که هیچ ...روح را هم از پا می اندازد.
برادرم ! چگونه باید از این دشت بروم؟!؟
و چطور بمانم؟
نه تاب رفتنم هست ونه طاقت ماندن ...
پناه دلم ...تو این بار هم- فقط تو - می توانی زینب ات را توانی بخشی که برود تا مدینه
مدینه ...که می دانی ورود به آن جا ، توانی عظیم می خواهد
.
                      یا مقلب القلوب و الابصار


خداوندا ! چنان تغییر ده بصیرتم را و تکانی ده قلبم را
که چشم دلم بینا شود ...ودلم تنها به سمت تو راه یابد و بس 


                      یا مدبر الیل و النهار

 
پرودگارم ! گردش لیل و نهارم را آنگونه تدبیر کن  که مقصدم به سمت رهایی باشد
و در گذر این ایام ...یادم نرود منتظرم 


                      یا محول الحول و الاحوال


مهربانا! احوال عالمیان را  آنچنان رقم زن ...تا این فاصله های مانده میان "او" و ما برداشته شود 


                     حول حالنا الی احسن الحال


رئوفا ! حالمان را به بهترین حال ...همان که خود می پسندی ...و نه آنچه ما می پنداریم بهترین است تغییر ده
آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 15:21  توسط آرام   |