تبليغاتX
فریاد در سکوت

فریاد در سکوت

ختم کلام

بسم رب المهدی عج
شروع سال جدید ...زیبا بود ..با نام آقا امام حسین ع
و برای خودم بهتر .که بعد از چند سال ...رفتیم جنوب .
.
وقتی این جا را راه انداختم ..حال خوشی نداشتم . قصد داشتم بنویسم
تا حرف ها نمونه و دلتنگی هام بیشتر و بیشتر بشه
و در فاصله خیلی کمی از شروع ...متوجه شدم اشتباه می کردم  و نمی تونم ان چیزی که قصدشو داشتم بنویسم .
و روال فریاد در سکوت عوض شد .
تکراری بود از جهاتی و خودم خیلی خوشم نمی اومد ...
از همون وبلاگ هایی که بودن ونبودنشون خیلی فرقی نمی کنه 
.
حالا دیگه کلا تصمیم دارم ننویسم اینجا ..
حرفی شاید نمونده باشه ...یا حرفی که در قالب اینجا باشه نمونده .
فعلا من هستم و سیاست! و سیاست نویس ...اگه حوصله این چیزا رو دارین سر بزنین .
.
یه توضیح هم در مورده دارالمجنون
اولش اینکه من نویسنده اونجا  نبودم و خیلی از افرادی که اینجا سر می زدند می دونستند ...
و بعد هم اینکه ..می بینید دیگه لینکش نیست !
چون نویسنده اش حذفش کرد
اسباب کشی کرد رفت جای دیگه ... با یه اسم دیگه
.
می مونه یه تشکر .از همراه هایی که در این مدته چند ماهه سر زدن و راهنمایی کردن
و خوندن ...ممنون
موفق باشین و التماس دعا

 

.

چند وقتی هست رفتم به  آدرس  لحظه های کال

خوشحال میشم سر بزنید .

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 13:58  توسط آرام   | 

شروع

 

بسم الله الرحمن الرحیم
چهل روز گذشته ...
چهل روز ...
به عدد شاید آنچنان طولانی به نظر نمی آید ...
اما فقط تو می دانی در این چهل روز چه برمن رفته ...
فقط تو ...
فقط تو می دیدی خون دل خوردنم  را در هنگامه ورود به شام
فقط تو می دانستی حالم را از دیدن کوفه ...کوفه ی جفا پیشه گان
تنها تو بودی که زجرم را حس می کردی در آن مجالس شوم ...
و تو با سر، همراه من بودی در این سفر ...
اما حالا که پس از چهل روز ...به این دشت بلا بازگشته ام و همراه تو مرور می کنم این ایام را
بیشتر سنگینی شهادتت ...تشنگی ها و فریاد های کودکان ترسان و درد تازیانه ها و
غم جانکاه سجاد ع را در طول این مدت حس می کنم .
حسینم ! دلم دیگر تاب ندارد ...می بینی کاروانم را ؟!؟
هنوز ناله های کودکان در زیر تازیانه ها و کمک خواهی شان از عمو ...در گوشم  هست
غم شهادت تو ..اگر همراه شود با دیدن جسارت به آل الله ...و اسارت خاندان فاطمه
جسم که هیچ ...روح را هم از پا می اندازد.
برادرم ! چگونه باید از این دشت بروم؟!؟
و چطور بمانم؟
نه تاب رفتنم هست ونه طاقت ماندن ...
پناه دلم ...تو این بار هم- فقط تو - می توانی زینب ات را توانی بخشی که برود تا مدینه
مدینه ...که می دانی ورود به آن جا ، توانی عظیم می خواهد
.
                      یا مقلب القلوب و الابصار


خداوندا ! چنان تغییر ده بصیرتم را و تکانی ده قلبم را
که چشم دلم بینا شود ...ودلم تنها به سمت تو راه یابد و بس 


                      یا مدبر الیل و النهار

 
پرودگارم ! گردش لیل و نهارم را آنگونه تدبیر کن  که مقصدم به سمت رهایی باشد
و در گذر این ایام ...یادم نرود منتظرم 


                      یا محول الحول و الاحوال


مهربانا! احوال عالمیان را  آنچنان رقم زن ...تا این فاصله های مانده میان "او" و ما برداشته شود 


                     حول حالنا الی احسن الحال


رئوفا ! حالمان را به بهترین حال ...همان که خود می پسندی ...و نه آنچه ما می پنداریم بهترین است تغییر ده
آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 15:21  توسط آرام   | 

خوب را انتخاب کن !

 

گاهی که خیلی سر در گم ایم …و احساس می کنیم راهی جلو پامون نیست …

مسائل پیچیده شده و غیر قابل حل …خیلی کلنجار میریم برای پیدا کردن یه جواب …یه راهنمایی …و دنبال ریشه مشکل می گردیم .

·         

موضوع اصلی کتاب* یه یاد آوریه …

و در بین این یاد آوری حرف های جالبی داره .

نوشته های زیر جواب یکی از شخصیت هاست به این سوال که " واقعاً هستی پیچیده اس؟ "

·         

  هستی لایه لایه است . تو در تو و پر از راز و البته پیچیده .

برای درک آن باید خوب بود .همین .

پاسخ من به این سوال دشوار همینه : خوب

من فکر می کنم هر کس در هر موقعیت می دونه که خوب ترین کاری که می تونه انجام بده چیه

اما مشکل زمانی شروع میشه که انسان نخواد این خوب رو انتخاب کنه .

در چنین صورتی او راه را کمی محو کرده . اگه در موقعیت دوم هم انسان نخواد به خوب تن بده راه  محو تر و تاریک تر میشه .

وقتی هزار تا انتخاب بد رو به جای هزار تا انتخاب خوب بر می گزینیم وضع اون قدر آشفته و تاریک میشه که انسان حتی نمی تونه یه قدم هم به جلو برداره .

شبیه قدم زدن در " مه " می مونه که با هر قدم که برداری راه وضوح بیشتری پیدا می کنه .

خوشبختانه هستی اون قدر سخاوت داره که دائم یک فرصت و یک شانس دیگه به شما می ده

تا دوباره از صفر شروع کنید .

اما اگه شما در برابر موقعیتی ، خوب رو انتخاب کنی راه اندکی وضوح پیدا می کنه .

در موقعیت بعدی احتمالا با شرایط پیچیده تری مواجه خواهید شد که باز هم باید انتخاب کنید .

این انتخاب ها مثل دالانی هزار تو همیشه در مقابل شما قرار دارند .

با هر انتخاب سرعت شما بیشتر و بیشتر میشه . هر انتخاب درست شتاب شما را بیشتر می کنه تا اون جا با سرعت نور هم می تونید پیش برید

در مقابل ، هر انتخاب بد از سرعت شما کم می کنه .

اون ها که دائم به انتخاب های بد دست می زنند وضع تاسف باری پیدا می کنند . اون قدر کند می شن تا کاملا متوقف می شن و بعد شروع می کنند به فرو رفتن .

اون قدر فرو می روند تا اینکه به کلی دفن می شن .

برای این آدم ها هم البته فرصت هست اما اون ها مجبورند مدتی رو صرف این کنند  تا از اعماق ، خودشون رو به سطح برسونند .

زندگی مواجهه ابدی انسان است با این انتخاب ها .

 

روی ماه خداوند را ببوس…..» مصطفی مستور *

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 0:51  توسط آرام   | 

آسمان

آسمان

 

چقدر امروز آسمون  قشنگه !

آبی و آرام ....

دلم گرفت از اینکه چسبیدم به زمین و اصلن حواسم به آسمون نیست ....

نمی فهمم این چه اخلاقیه !!!

وقتی ابریه ...دلم میگیره ...خفه می شم ...نمی تونم نفس بکشم ...

دلم می خواد به جای اون ....من بشینم گریه کنم

ولی وقتی اون گریه می کنه ...میشینم نگاهش می کنم و صدای گریه کردنشو گوش می دم ...

وقتی صافه ....بازم دلم میگیره ....

برا اینکه اینجام ...دورم ازش ...از اون آبی بی نهاییت ....آبی ...

یادم نیست آسمون رو به خاطر آبی بودنش دوست دارم یا آبی را به خاطر آسمون ...

دنبال جایی می گشتم بشینم و نگاهش کنم ....ولی اونم پیدا نمی شه ...

از پشت نرده ها شاید بهتر حرفمو بفهمه ...

" دل من گرفته زین جا ..."

.

زمین برای دلم تنگ شده است

دلم برای آسمان ...

ستاره نیستند اینها

خداوند

دانه پاشیده برایمان

ای کبوتران *

 

* محمد مهدی سیار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 10:43  توسط آرام   | 

از که می رنجی؟

گفت : پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که  آب خورد

خود را در آب می دید و می رمید 

او می پنداشت که از دیگری می رمد ، ولی نمی دانست که از خود می رمد

***

همه اخلاق بد ، از ظلم و کین و حسد و حرص و بی رحمی و کبر

چون در توست ، نمی رنجی

چون آن را در دیگری می بینی ، می رمی و می رنجی

    گزیده فیه ما فیه ،تلخیص دکتر اللهی قمشه ای

   

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 18:3  توسط آرام   | 

خدا در همسایگی ما

چرا همه نقشه های جغرافیا دو قسمت دارند؟

چرا همه چیز به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم می شود؟

چرا رنگ آسمان در شمال شهر آبی و در جنوب شهر خاکستری است؟

چرا پرندگان جنوب شهری با بال های وصله دار پرواز می کنند؟

چرا بهار در جنوب شهر زرد است؟

چرا برف در جنوب شهر سیاه است؟

چرا مگس های شما شهری زباله های بهداشتی و بسته بندی شده می خورند ؟

چرا پشه های شمال شهری اگر به زباله های جنوب شهر دست بزنند مسموم می شوند؟

چرا گربه های شمال شهری شیر پاستوریزه می خورند؟

چرا دنیای  بچه های  جنوب شهر سیاه و سفید است؟

  چرا دنیای بچه های شمال شهر رنگی است ،سفره های رنگی ، خواب های رنگی ، لباس های رنگی ، فیلم های رنگی ؟؟

مگر خون آن ها رنگین تر است؟

چرا آنها در شمال شهر به دنیا می آیند ؟ در شمال گهواره می خوابند ؟ در شمال میز می نشینند ؟

شمال غذا را می خورند ؟ قطب شمالی میوه را گاز می زنند و قطب جنوبی آن را دور می ریزند؟

...

اگر شمال بهتر است ، چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟

چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب ساخته است؟

من به سمت جنوب نماز می خوانم

خدا در همسایگی ماست

خدا در همه جاست !خدا باید در همه جا باشد !

من این نقشه ها را قبول ندارم .چه کسی این نقشه ها را برای ما کشیده است؟

 وقتی که باران بهاری ببارد .همه  نقشه های کاغذی را خراب می کند و همه این نقشه ها را نقش بر آب می کند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 14:42  توسط آرام   | 

با تو...

اگر حضیض زمین است مامنم ای دوست

به سوی تو گام می زنم ای دوست

همیشه با تو در تو سفر می کنم زیرا

در این مسیر تویی پای رفتنم ای دوست

به دوست داشتنت سخت دلخوشم حتی

اگر شود همه شهر دشمنم ای دوست

پیاده خستگی ام نیست شهر را همه شب

به شوق توست اگر با تو طی کنم ای دوست

غریب وارتر از هر چه برگ در پاییز

منم که خاک نشین توام ای دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 10:29  توسط آرام   | 

قفس

من مي شکنم در قفس را
تا با تو پرنده جان بيابم
من مي شکنم بمان کنارم
تا با تو به آسمان بيايم
***
چنديست که مثل يک غريبه
مي آيي و مي کني نگاهم
من مثل توام ولي اسيرم
هرچند که پاک و بي گناهم
***
صد بار دلم گرفته از تو
صد بار که نه هزار ها بار
هر وقت که آمدي تو از دور
گفتم که به تو بگويم اين بار
***
من توي قفس شکسته بالم
تو بين شکوفه ها و گل ها
در فکر توام هميشه هر روز
همزاد غريبه ام ، تو اما ...
***
اين سهم من است ،مي پذيرم
بگذار  برو ، نمان برايم
بگذار برو ، برو که کافيست
يک تکه از آسمان برايم
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1384ساعت 9:30  توسط آرام   | 

شروع

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم ربی که هر چه داریم ازاوست ...

اللهی زبان به نام تو آغاز کرد ...و دل به یاد مهر تو آرام یافت

پس به امید یاریت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 تیر1384ساعت 11:0  توسط آرام   |