تبليغاتX
فریاد در سکوت

فریاد در سکوت

یا رب ...


از پیچ که می گذری ،می بینی اش .
نگاهت به روبه روست
خیابان شلوغی است و نگاه هایی که می آزارد
اما مگر میبینی اینها ؟!؟....همه وجودت جلوتر می دود ...
مجذوب آن گنبد زیبای طلایی شده ای
به جای وارد شدن آرام ...به داخل خودت را پرتاب می کنی ...از کنار می بینی گنبد و گلدسته ها را
نفس عمیقی ...تا شاید بویش را ببلعی و وجودت لبریز حضور شود
ایوان بلند آیینه کاری و باب العسکری
حرم شش گوشه و نماز جماعت شکسته ظهر و عصر در ایوان طلایی 
.
چقدر زود می گذرد فرصت کوتاه_ بودن در حرم 
این بار سخت است گذشتن از این خیابان ...
همه چند قدم یکبار بر می گردند و نگاهش می کنند ...مانند کسی که دیگر عزیزش را نمی بیند
.
تسلای این دوری و ندیدن عکس ها بود ....
اما چگونه می خواهی از این پس عکس ها را ببینی ؟؟
وقتی این عکس های جدید جلوی چشم هایت مانده اند؟
مثل پتک بر سرت کوبیده می شوند .
 وقلبت را تکه تکه می کنند .
.
چه را می سنجند ؟
اصلن کیست که می سجند ؟
چه باید بکنیم وقتی باورش در ذهن مان نمی گنجد ؟
به که تسلیت بگوییم؟
به خودمان ...حتما ...که این چنین گرفتاریم . نظاره می کنیم و دیگر هیچ


 

پیام مقام معظم رهبری در مورده هتک حرمت  مرقد امام هادی ع و امام حسن عسکری  ع

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 18:49  توسط آرام   | 

امان از دل زینب ...

سلام علی قلب الزینب الصبور

کاروان کوچک اسرا ، اینک وارد کوفه شده

زینب (سلام الله علیها )شگفت زده شهر را می نگرد

.

آیا این همان کوفه است که تو در آن ، تفسیر قران می گفتی ؟

آیا این همان کوفه است که زنانش ، زینب را برترین بانوی عالم می شمردند و مردانش بر صلابت عقیله بنی هاشم سجود می بردند؟

نه ، باور نمی توان کرد

اینهمه زیور و تزین و آذین برای چیست؟

این صدای ساز و دهل و دف از چه روست؟

چرا همه چشم ها خیره به این کاروان غریب است ؟ به دختران و زنان بی سر پناه ؟

.

بسم الله الرحمن الرحیم *

ای اهل کوفه ! ای اهل خدعه و خیانت و خفت ! گریه می کنید!؟

اشک هایتان نخشکد و ناله های تان پایان نپذیرد؟ ...

وای بر شما که برای قیامت خود ، چه بد توشه ای پیش فرستاده اید و چه بد تدارکی دیده اید؟

گریه می کنید؟!؟ به خدا که شایسته گریستنید . گریه هاتان افزون باد و خنده هاتان اندک ...

ننگ و نفرین بر شما . در این معامله ، سرمایه هستی خود را به تاراج دادید .

بریده باد دست هایتان که خشم و غضب خدا را به جان خردید و مهر خفت و خواری و لعنت و درماندگی را بر پیشانی خود ، نقش زدید

می دانید چه جگری از محم مصطفی شکافتید؟ چه پیمانی از او شکستید ؟ چه هتک حیثیتی از او کردید ؟ و چه خونی از او ریختید؟

کاری بس هولناک کردید ، آن چنان که نزدیک بود آسمان بشکافد ، زمین متلاشی شود و کوه ها از هم بپاشد

مصیبتی غریب به بار آوردید ....

.

خطبه ات طوفان به پا می کند و ماموران مضطرب کاروانت را به سمت دارالاماره می برند

و تو ...ناگهان چشمت به چهره چون ماه برادر می افتد بر سر نیزه، که طلوع ...نه ...غروب کرده است

تو سرت سلامت باشد و سر معشوقت حسین ، شکافته و خون آغشته؟

این در قاموس عشق نمی گنجد ...این را دل دریایی تو بر نمی تابد

آری ...اما...آرام تر زینب  ! تو را به خدا آرام تر

.

* آفتاب در حجاب ....» سید مهدی شجاعی

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 20:25  توسط آرام   | 

قصه لیلی ما ...

 

یا ابا عبد الله

خوانده ای  همان قصه قدیمی لیلی و مجنون را

همان لیلی که فقط در چشم مجنون زیبا بود

و مجنونی که به خاطر لیلی اش فقط ترک خانه کرد ...همین

*

 ما لیلی ای داریم که عالمی مجنون اوست

و در چشم همه زیباست ...حتا آن که رفته بود سر از تنش جدا کند

*

و همین لیلی  مان ... خود مسئله آموز همه مجنون هاست

او که همه هستی اش رابرای رضای لیلی اش با رضایت داد

شهادت جانسوز اکبر و قاسم اش را تاب آورد

پرپر شدن گل کوچکش را...

از دست دادن برادری چون عباس را ...

تشنگی فرزندانش را ...

و اسارت کاروان کوچکش را ....

و لب به اعتراض نگشود  ...

که حتا در آخرین لحظه گفت ...رضا به رضائک

*

حال ...می گویم

آن قصه قدیمی را بگذار و بگذر

که شرح عاشقی را باید در عاشورا به نظاره نشست 

 

 یا حسین ع

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 12:58  توسط آرام   | 

 

موضوع زیاد است برای گفتن
همین ایام و حادثه هایش
جشنی که امسال زودتر می گیریمش _جشن پیروزی _...
و چهره آرام مردی که پدر بود برای یک امت ...
یا محرمی که دیگر آمده ...و حسی عجیب را بر سرم آوار کرده
و یا ...
.
قبل از تصمیم فکر می کردم حرف زیاد است برای گفتن
یا شعری ...
شب قبل که می خواندمشان چند تایشان را نشان کردم که بنویسم اینجا ...
اما حالا فقط نام کتاب ..."گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"
و هیچ دیگر نمانده برای گفتن
.
میان تنهایی و تردید ایستاده ام ...
حتی سرگردان در دایره هم نیستم ...
مثل همان نقطه ، مانده ام آن میان ...
.
خسته تر از آنم که باز هم کمک خواهیم را تکرار کنم
چه بگویم ...!؟ وقتی شنیده نمی شود !!؟
گله می کنم ..!؟  نه فقط درد دل است ...شاید
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 23:36  توسط آرام   | 

قوم به حج رفته کجایید ..کجایید؟

بی سر و سامان توام ...یا حسین ع

قوم به حج رفته ،به حج رفته اند
بی تو در این بادیه کج رفته اند
کعبه ، تویی !
کعبه به جز سنگ نیست
آیینه ای مثل تو بی رنگ نیست
آیینه ی رهگذر صوفیان
سنگ نصیب گذر کوفیان
کوفه دم از مهر و وفا می زدند
شام تو را سنگ جفا می زدند
***
ای تشنگان کوثر ولایت !

بیایید ...من سر چشمه را یافته ام
وا اسفا !باطن قبله را رها کرده اید و بر گرد دیوارهای سنگی می چرخید ؟
بیایید...باطن قبله اینجاست .
به خدا اگر نبود که خداوند اینچنین خواسته ، می دیدی کعبه را که به طواف امام آمده است
و حجر الاسود را می دیدی که با او بیعت می کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 21:27  توسط آرام   | 

یا علیم !

.

پر از فریاد و نا توان از گفتن ...

خسته و فراری ....بدون مامن ...

تلاش بیهوده مکن ....نمی توان گم کرد خود را به اختیار ...

.

چگونه رهایم می کنی از این غفلت ؟!!؟

چه می کنم که این چنین غرق شده ام در گرداب غفلت؟؟!!

غفلت ....غفلت ....و دلایلی که از پس توجیه این غفلت های دائمی بر نمی آیند ...

.

خسته ام ....

رهایم کن از این دور بی حاصل ...رها ...

روحم تاب نفس کشیدن ندارد و به زحمت این جسم را به دنبالش می کشد ...

نمی بخشی ام ؟....تا پایان یابد این مجازات...این اسارت بی پایان ...رهایی آرزویی است بزرگتر از

داشته های من ....اما ...

.

شکستنی شده ام مثل روح آیینه !

اگر تکان بخورم ، قطعه قطعه می ریزم ! 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1384ساعت 18:22  توسط آرام   | 

نزدیک تر ...

 

بعضی وقتا برای اینکه حس کنیم به خدا نزدیک ایم

باید از محیط های آشنای همیشگی خارج بشیم

تا دلمشغولی ها کمتر بشه ...

فکرمون رها بشه ...

مخصوصا از این تهران شلوغ و پر هیاهو

یه آشنای عزیز می گفت :هر چند وقت یه بار برین سراغ طبیعت ...

روح های خسته هم به استراحت احتیاج دارن ...

و فرصتی پیش اومد تا هر چند کوتاه

و بعد از مدتها ....کنار رودخانه ای فارغ از خیلی درگیری ها

خودم باشم و خدا ....

و یادم افتاد بهتره درد دل هام رو فقط به خودش بگم

به شنونده صبور و مهربون همیشگی

و چقدر دلم سبک شد !!!!

و چه احساس خوبی بود ...

حس کردن گرمی اشک از بین آب سردی که روی صورتم بود ....

فرصت خیلی خوبی بود تا به قول سهراب :

و خدایی که در این نزدیکی است

را به راحتی حس کنم ....

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 15:47  توسط آرام   | 

دلم برات تنگ شده...

دلم برات تنگ شده....

كوچيك كه بودم احساس مي كردم هميشه با مني .كنارمي

و هيچ فاصله اي بين ما نيست ...

راحت صدام رو مي شنوي و منم جوابتو...

***

بزرگتر كه شدم ديدم نه...يه فاصله اي بينمون ايجاد شده ...دور شدم ...

ولي بازم مي دونستم كه اگه باهات حرف بزنم ...بي جواب نمي مونه...

***

ولي حالا...

خيلي دورم... درست مثل اينكه تو روي قله يه كوه بلندي و من ته دره

و از اون پايين تا نوك قله چه فاصله ي زياديه...!!؟

هنوزم مي دونم كه صدام رو مي شنوي ...ولي من ديگه جوابتو نمي شنوم

دلم تنگ شده براي وقتي كه بين من و تو فقط يه سجده فاصله بود ...

دلم تنگ شده براي اون وقتايي كه با وجود اينكه تنها نبودم

ولي ...الهي و ربي من لي غيرك ...رو با تمام وجودم مي گفتم

ولي حالا ... كه در اوج تنهايي ام نمي تونم ...!!؟

حالا زياد به صفر مي رسم

و باز شروع نكرده به عقب پرتاب مي شم ...

خسته ام ...

و تو مي دوني چرا ...

پس كمكم كن

مي دوني كه مي خوام برگردم

چون

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1384ساعت 8:54  توسط آرام   | 

غم بی کرانه

غمم بی کرانه است مجنونی ام

پر از مثنوی های دلخونی ام

پر از مثنوی های ناخوانده ام

چنان بغض ها در گلو مانده ام

پر از بی قراری و غم می شوم

و پیوسته چون شمع کم می شوم

غمی را که با من چنین کرده است

دل عاشقم دست چین کرده است

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1384ساعت 21:58  توسط آرام   | 

ای کاش ...

ای کاش یاد می گرفتیم ...وقتی یه نفر صادقانه باهامون برخورد کرد

ما از صداقتش سو استفاده نکنیم ...

ای کاش یاد می گرفتیم اگه کسی بهمون اعتماد کرد ...

کاری نکنیم که پشیمون بشه .

ای کاش می فهمیدیم اونی که صاف و صادق برخورد می کنه

انتظار نداره ما فریبکارانه باهاش برخورد کنیم ...

همیشه می دونستم و می دونم که نمی شه به دیگران ساده اعتماد کرد پس در رابطه ها خیلی مسائل رو در نظر گرفتم ...ولی  با این همه باز هم از خیلی از اعتماد کردن ها پشیمون شدم ....

دیگه انگار نمی شه و نباید با کسی مهربون بود ...

یکی فکر می کنه وظیفه ات رو انجام می دی ...و

یکی هم روی این مهربونی حساب دیگه ای می کنه ...

دیگه انگار نمی شه و نباید راحت از خطاهای دیگران گذشت ...

چون یا فکر می کنن خیلی ساده ای و اصلا متوجه کارشون نشدی

یا انتظار دارن همیشه ببخشی و حق اعتراض هم نداری ...

وقتی اینا رو کنار هم می ذارم تصمیم میگیرم دیگه به کسی اعتماد نکنم ...

اگه اعتماد کردم حداقل مواظب دلم باشم ...که دوستشون نداشته باشم ...

ولی نمی تونم ...

نمی تونم ...مهر هدیه خداست و من نمی تونم از دیگران دریغش کنم

هرچند انگار نباید هیچ وقت انتظار مهر داشته باشم

***فقط سعی می کنم این جمله رو فراموش نکنم :

"" خطاهای دیگران را ببخش ولی فراموش نکن ""

به راحتی می بخشم ...چون نمی خوام فاصله ها توی زندگی هر روز بیشتر بشه

تلخی ها رو می بینم ...ولی نمی خوام سیاه و تلخ حرف بزنم و فکر کنم

می خوام با دونستن همه اینها

...امیدوار باشم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت 20:59  توسط آرام   | 

مطالب قدیمی‌تر