تبليغاتX
فریاد در سکوت

فریاد در سکوت

آسمان

آسمان

 

چقدر امروز آسمون  قشنگه !

آبی و آرام ....

دلم گرفت از اینکه چسبیدم به زمین و اصلن حواسم به آسمون نیست ....

نمی فهمم این چه اخلاقیه !!!

وقتی ابریه ...دلم میگیره ...خفه می شم ...نمی تونم نفس بکشم ...

دلم می خواد به جای اون ....من بشینم گریه کنم

ولی وقتی اون گریه می کنه ...میشینم نگاهش می کنم و صدای گریه کردنشو گوش می دم ...

وقتی صافه ....بازم دلم میگیره ....

برا اینکه اینجام ...دورم ازش ...از اون آبی بی نهاییت ....آبی ...

یادم نیست آسمون رو به خاطر آبی بودنش دوست دارم یا آبی را به خاطر آسمون ...

دنبال جایی می گشتم بشینم و نگاهش کنم ....ولی اونم پیدا نمی شه ...

از پشت نرده ها شاید بهتر حرفمو بفهمه ...

" دل من گرفته زین جا ..."

.

زمین برای دلم تنگ شده است

دلم برای آسمان ...

ستاره نیستند اینها

خداوند

دانه پاشیده برایمان

ای کبوتران *

 

* محمد مهدی سیار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 10:43  توسط آرام   | 

امان از دل زینب ...

سلام علی قلب الزینب الصبور

کاروان کوچک اسرا ، اینک وارد کوفه شده

زینب (سلام الله علیها )شگفت زده شهر را می نگرد

.

آیا این همان کوفه است که تو در آن ، تفسیر قران می گفتی ؟

آیا این همان کوفه است که زنانش ، زینب را برترین بانوی عالم می شمردند و مردانش بر صلابت عقیله بنی هاشم سجود می بردند؟

نه ، باور نمی توان کرد

اینهمه زیور و تزین و آذین برای چیست؟

این صدای ساز و دهل و دف از چه روست؟

چرا همه چشم ها خیره به این کاروان غریب است ؟ به دختران و زنان بی سر پناه ؟

.

بسم الله الرحمن الرحیم *

ای اهل کوفه ! ای اهل خدعه و خیانت و خفت ! گریه می کنید!؟

اشک هایتان نخشکد و ناله های تان پایان نپذیرد؟ ...

وای بر شما که برای قیامت خود ، چه بد توشه ای پیش فرستاده اید و چه بد تدارکی دیده اید؟

گریه می کنید؟!؟ به خدا که شایسته گریستنید . گریه هاتان افزون باد و خنده هاتان اندک ...

ننگ و نفرین بر شما . در این معامله ، سرمایه هستی خود را به تاراج دادید .

بریده باد دست هایتان که خشم و غضب خدا را به جان خردید و مهر خفت و خواری و لعنت و درماندگی را بر پیشانی خود ، نقش زدید

می دانید چه جگری از محم مصطفی شکافتید؟ چه پیمانی از او شکستید ؟ چه هتک حیثیتی از او کردید ؟ و چه خونی از او ریختید؟

کاری بس هولناک کردید ، آن چنان که نزدیک بود آسمان بشکافد ، زمین متلاشی شود و کوه ها از هم بپاشد

مصیبتی غریب به بار آوردید ....

.

خطبه ات طوفان به پا می کند و ماموران مضطرب کاروانت را به سمت دارالاماره می برند

و تو ...ناگهان چشمت به چهره چون ماه برادر می افتد بر سر نیزه، که طلوع ...نه ...غروب کرده است

تو سرت سلامت باشد و سر معشوقت حسین ، شکافته و خون آغشته؟

این در قاموس عشق نمی گنجد ...این را دل دریایی تو بر نمی تابد

آری ...اما...آرام تر زینب  ! تو را به خدا آرام تر

.

* آفتاب در حجاب ....» سید مهدی شجاعی

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 20:25  توسط آرام   | 

قصه لیلی ما ...

 

یا ابا عبد الله

خوانده ای  همان قصه قدیمی لیلی و مجنون را

همان لیلی که فقط در چشم مجنون زیبا بود

و مجنونی که به خاطر لیلی اش فقط ترک خانه کرد ...همین

*

 ما لیلی ای داریم که عالمی مجنون اوست

و در چشم همه زیباست ...حتا آن که رفته بود سر از تنش جدا کند

*

و همین لیلی  مان ... خود مسئله آموز همه مجنون هاست

او که همه هستی اش رابرای رضای لیلی اش با رضایت داد

شهادت جانسوز اکبر و قاسم اش را تاب آورد

پرپر شدن گل کوچکش را...

از دست دادن برادری چون عباس را ...

تشنگی فرزندانش را ...

و اسارت کاروان کوچکش را ....

و لب به اعتراض نگشود  ...

که حتا در آخرین لحظه گفت ...رضا به رضائک

*

حال ...می گویم

آن قصه قدیمی را بگذار و بگذر

که شرح عاشقی را باید در عاشورا به نظاره نشست 

 

 یا حسین ع

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 12:58  توسط آرام   | 

 

موضوع زیاد است برای گفتن
همین ایام و حادثه هایش
جشنی که امسال زودتر می گیریمش _جشن پیروزی _...
و چهره آرام مردی که پدر بود برای یک امت ...
یا محرمی که دیگر آمده ...و حسی عجیب را بر سرم آوار کرده
و یا ...
.
قبل از تصمیم فکر می کردم حرف زیاد است برای گفتن
یا شعری ...
شب قبل که می خواندمشان چند تایشان را نشان کردم که بنویسم اینجا ...
اما حالا فقط نام کتاب ..."گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"
و هیچ دیگر نمانده برای گفتن
.
میان تنهایی و تردید ایستاده ام ...
حتی سرگردان در دایره هم نیستم ...
مثل همان نقطه ، مانده ام آن میان ...
.
خسته تر از آنم که باز هم کمک خواهیم را تکرار کنم
چه بگویم ...!؟ وقتی شنیده نمی شود !!؟
گله می کنم ..!؟  نه فقط درد دل است ...شاید
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 23:36  توسط آرام   |