تبليغاتX
فریاد در سکوت

فریاد در سکوت

یا علی مددی !

 

امشب …شب میلاد اوست !

او که نمی دانم چه بخوانمش …

و چه بدانمش ؟!!

هر چه در وصفش بگویم …شاید جفای به اوست

که می تواند علی را بشناسد؟؟

هر که به او اندیشیده …متحیر است که او اگر خدا نیست ….جدا هم نیست

آری ….علی

هم او که نامش هر بار که تکرار می کنم دلم را به لرزه در می آورد …

هم اوکه اول کسی بود که شناختمش …

و اول دعایی که ترنمش مشام  جانم را نوازش داد

کمیل او بود …

کمیل علی …

و من در تحیر کلمات زیبای این مناجات عاشقانه بودم

که جوانه های محبتش را در دل احساس کردم …

                 اما دل کوچک و کم توان من کجا و محبت او کجا؟؟؟

                                                            علی ….علی ….علی !!!

جانم علی !!!

و امشب متحیرم که در شب میلادت ای امام عشقم

                                            باید شادی دلم را آغشته کند

                               اما پس این غم آشنا چیست ؟؟؟

و این بغض ؟؟ که مجالی برای شکستنش نمی یابم…

 

هنوز هم غریبی …امام مظلومم !!

 

امشب هر بار که نامت را زمزمه می کنم

نام فرزند وعده داده شده ات تداعی می شود

و امید آمدن او جان ها را زنده می کند …

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 21:21  توسط آرام   | 

با تو...

اگر حضیض زمین است مامنم ای دوست

به سوی تو گام می زنم ای دوست

همیشه با تو در تو سفر می کنم زیرا

در این مسیر تویی پای رفتنم ای دوست

به دوست داشتنت سخت دلخوشم حتی

اگر شود همه شهر دشمنم ای دوست

پیاده خستگی ام نیست شهر را همه شب

به شوق توست اگر با تو طی کنم ای دوست

غریب وارتر از هر چه برگ در پاییز

منم که خاک نشین توام ای دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 10:29  توسط آرام   | 

زود می آیی ...؟؟!

می دانم که می آیی ...زود

...زود

دیگر فقط جمعه ها انتظار*  آمدنت را نمی کشم

چه فرق می کند جمعه باشد یا روز دیگر !!؟

که تمامی لحظه هایم متعلق به توست .

دیگر هر لحظه به انتظار * آمدنت هستم

هر صبح و هر شام

هر ساعت و هر لحظه

منتظر * تو ای کهف حصین من !

منتظر* تو ای مهربان ترین من !

از این جمعه تا جمعه دیگر فاصله بسیار است .

اما تو زود می آیی ...

اگر ....

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1384ساعت 20:39  توسط آرام   | 

یاد اوری

هو اللطیف

****

گفت : من سه روز بعد عروسی برمی گردم .تو هم اگه می آی ، یا علی

گفتم : حالا چه خبره به این زودی ؟ تو عروسیت رو راه بنداز تا ببینم چی میشه؟؟

گفت : باور کن جدی میگم .عروسی که تموم شه سه روز بعدش بر می گردم

....

بعد از عروسی زنگ زد .گفت : دارم می رم . می آ ی بریم ؟؟

گفتم : تو دیگه کی هستی ؟ سه روز نشده خانمت رو کجا می خوای بذاری بری؟

گفت: می رم . اون وقت دلت می سوزه ها .

باورم نشد . با خودم گفتم : امروز و فردا می کنم . معطل می کنم . اون هم بی خیال رفتن میشه

.....

رفتم سراغش . رفته بود . همان روز سوم رفته بود .

دیگه ندیدمش

*****

طلبه بود . مبلغ . نوحه خوان . فرمان ده . بسیجی .چند روزی هم هم سر

همه ی اینها را که کنار هم می گذاری می بینی ردانی پور با آنهایی که اسمشان را در جنگ زیاد شنیده ای فرق هایی دارد .

شاید همین تفاوت ها او را از پشت نیمکت مدرسه به شاگردی کفاش محل .

از هنرستان کشاورزی اصفهان به حوزه علمیه ی قم .

از تبلیغ در کردستان به جبه های جنوب کشاند .

مصطفی ردانی پور فرمان دهی است که کمتر نام او را شنیده ای . شاید چون کمتر فرمان دهی کرد

در عملیات والفجر 2 درست بعد از اینکه فرمان دهی را کنار گذاشت

روی ارتفاعات حاج عمران ...تنها جنگید ...تنها شهید شد ...تنها ماند

همان طور که خودش خواسته بود .و بعد از بیست و دو سال هنوز هم بر نگشته است .

*****

مصطفی ردانی پور

تولد : اول فروردین 1337 . اصفهان

شهادت : 15 مرداد 1362 عملیات والفجر دو .حاج عمران

فرمان ده قرار گاه فتح

====================

شهید ردانی پور خیلی غریبه ....

خیلی مخلص و با صفا بوده

شاید به خاطر همین هم نا شناخته مونده ...

بر خودم لازم دونستم در سالگرد شهادت غریبانه اش یادی کنم از او

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1384ساعت 11:0  توسط آرام   | 

نزدیک تر ...

 

بعضی وقتا برای اینکه حس کنیم به خدا نزدیک ایم

باید از محیط های آشنای همیشگی خارج بشیم

تا دلمشغولی ها کمتر بشه ...

فکرمون رها بشه ...

مخصوصا از این تهران شلوغ و پر هیاهو

یه آشنای عزیز می گفت :هر چند وقت یه بار برین سراغ طبیعت ...

روح های خسته هم به استراحت احتیاج دارن ...

و فرصتی پیش اومد تا هر چند کوتاه

و بعد از مدتها ....کنار رودخانه ای فارغ از خیلی درگیری ها

خودم باشم و خدا ....

و یادم افتاد بهتره درد دل هام رو فقط به خودش بگم

به شنونده صبور و مهربون همیشگی

و چقدر دلم سبک شد !!!!

و چه احساس خوبی بود ...

حس کردن گرمی اشک از بین آب سردی که روی صورتم بود ....

فرصت خیلی خوبی بود تا به قول سهراب :

و خدایی که در این نزدیکی است

را به راحتی حس کنم ....

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 15:47  توسط آرام   | 

دلم برات تنگ شده...

دلم برات تنگ شده....

كوچيك كه بودم احساس مي كردم هميشه با مني .كنارمي

و هيچ فاصله اي بين ما نيست ...

راحت صدام رو مي شنوي و منم جوابتو...

***

بزرگتر كه شدم ديدم نه...يه فاصله اي بينمون ايجاد شده ...دور شدم ...

ولي بازم مي دونستم كه اگه باهات حرف بزنم ...بي جواب نمي مونه...

***

ولي حالا...

خيلي دورم... درست مثل اينكه تو روي قله يه كوه بلندي و من ته دره

و از اون پايين تا نوك قله چه فاصله ي زياديه...!!؟

هنوزم مي دونم كه صدام رو مي شنوي ...ولي من ديگه جوابتو نمي شنوم

دلم تنگ شده براي وقتي كه بين من و تو فقط يه سجده فاصله بود ...

دلم تنگ شده براي اون وقتايي كه با وجود اينكه تنها نبودم

ولي ...الهي و ربي من لي غيرك ...رو با تمام وجودم مي گفتم

ولي حالا ... كه در اوج تنهايي ام نمي تونم ...!!؟

حالا زياد به صفر مي رسم

و باز شروع نكرده به عقب پرتاب مي شم ...

خسته ام ...

و تو مي دوني چرا ...

پس كمكم كن

مي دوني كه مي خوام برگردم

چون

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1384ساعت 8:54  توسط آرام   |